تبليغاتX
نسیم دریا

نسیم دریا

علمی,اجتماعی,فرهنگی و سرگرمی

وصیت نامه ابوالقاسم حالت - خروس لاری


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد
به، که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد
اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد
وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد
وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل .... مرا هم به طلبکار دهید!!

+نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت8:1 بعد از ظهرتوسط ندا | |

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكنی. سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان میشوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

و من بی آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو....
گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی كه مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

قطره اشكی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش كه او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی كه در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم...
من اشكریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تكرار میكند .
..

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت1:46 بعد از ظهرتوسط ندا | |

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی“

“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم“

دردم ، درد “بی کسی” است

 

دکتر علی شریعتی(هبوط در کویر)

+نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت1:57 بعد از ظهرتوسط ندا | |

 

 

آنسوی پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 

×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت6:47 بعد از ظهرتوسط ندا | |

 

                                                         

      توصیه هایی به خانمها در مورد مردها

هیچوقت کار خانه انجام ندهید
تا دهانش را باز کند بدانید که دروغ می گوید
.
اگر مردی را دوست دارید، او
را آزاد کنید. اگر به سویتان برگشت یعنی ساندویچش را فراموش کرده است
.
اگر دوست
پسرتان بگذارد و برود چه میکنید؟ معلومه در را محکم پشت سرش می بندید
.
اگر ناخن
های پایش را روی کف اتاق نشیمن می گیرد، شما موهای زیربغلتان را روي مجله ماشینش بتراشید
.
اگر به شما می گوید که برای دیدن بقیه دنیا از شما جدا می شود، برایش
یک نقشه جهان بخرید
.
یادتان باشد، اگر خودتان همیشه جلوش کوتاه نیایید و تعظیم
نکنید، او مثل پادری با شما رفتار نمی کند
.
مفهوم مرد مجرد:  مردی که فرصت
بدبخت کردن چند زن را از دست داده است
.
درست است که عشق کور است. اما ازدواج
واقعاً چشم ها را باز می کند
.
نصیحتی برای عروس ها:  دسته گلتان را سفت بچسبید
و داماد را بیندازید دور
!
مردها مثل ماشین های قدیمی می مانند—قبل از راه
افتادن و عمل کردن باید کلی با آنها ور بروید
.
واژه های زیادی برای توصیف مردها
وجود دارد: قوی، مهربان، دوست داشتنی و...با اینکه هیچکدام صحیح نیستند اما می توانید هنوز از آنها استفاده کنید
.
اگر به دنبال مرد متعهد هستید، بیمارستان
های روانی را بگردید
.
یک قدم برایشان بردارید، و او آن را هزار قدم خواهد دید
.
مشکل اصلی زن ها، مشکلشان با مردها است
.
هیچوقت عشق در نگاه اول را باور
نکنید—یک بار دیگر هم نگاه کنید
.
اگر بدانند که وقتی حلقه شان را دست نمی کنند
چه عذابی را به زن ها وارد میکنند، مطمئناً باز هم توجهی نمی کنند.

+نوشته شده در جمعه 28 خرداد1389ساعت12:49 بعد از ظهرتوسط ندا | |

 

 
 
 
گل به گل، سنگ به سنگِ اين دشت
 
يادگاران توأند.
 
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
 
در تمام در و دشت
 
سوكواران توأند.
 
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
 
رفته اي اينك ،اما آيا ،
 
باز برمي گردي؟
 
چه تمناي محالي دارم
 
خنده ام مي گيرد!
 
 
حمید مصدق

+نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت2:5 قبل از ظهرتوسط ندا | |